فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

عشق نازنین دخترم به ائمه

فاطیما گلم امروز بعد از پنج روز که کنارم بودی اومدم سرکار و خیلی دلم برات تنگ شده بود تو چند روز گذشته که ایام محرم بود باهم می رفتیم مسجد یه وقتایی هم می رفتیم هیئت خاله بابایی شبایی که پیاده از مسجد برمی گشتیم اگه دسته زنجیرزنا رو می دیدی کلی گریه می کردی و می گفتی مامانی چرا امام حسین رو کشتن واقعا بهت حسودیم می شه که تو این سن کم امام حسین رو درک کردی تو این چند شب بهم می گفتی مامانی بهم لباس مشکی بپوشون آخه امام حسین ناراحت می شه من لباس رنگی بپوسم فدای دلت بشه مامانی وقتی می رفتیم هیئت کلی سینه زنی می کردی و یا حسین و یا ابوالفضل می گفتی بهت افتخار می کنم مامانی دوست دارم همیشه عشق به امام حسین و حضرت ابوالفضل رو تو سینه ات داشته ...
27 خرداد 1392

روز شماری برای رفتن به خونه مامان مرضی

عزیز دل مامان مثل اینکه دیروز توی مهد خیلی شیطونی کرده بودی آخه وقتی اومدم دنبالت مدام می گفتی مامانی خسته شدم گفتم چرا مگه چیکار کردی گفتی امروز کلاس خلاقیت داشتیم و کلی کار انجام دادیم با اینکه تو خونه کلی ذوق کرده بودی که می تونی تو حیاط مهد بازی کنی اما بهت اجازه نداده بودن بری حیاط چون تغذیه ات رو کامل نخورده بودی و خاله فرشته هم به تو و چند تا از دوستات اجازه بازی نداده بود اشکال نداره پنج شنبه خونه مامانی مرضی انقدر بازی کن تا خسته شی امروز که می خواستم ببرمت مهد کمتر اذیتم کردی چون تا بهت گفتم فردا پنج شنبه است و نمی ری خوشحال شدی و خودت تو آماده شدن کمکم کردی بعد هم سی دی عمو پورنگ و چند تا اسباب بازی گذاشتی ...
27 خرداد 1392

مهمونی خونه مامان مرضی

دختر قشنگ مامان به قولم وفا کردم و پنج شنبه با بابایی رفتیم کرج خیلی خوشحال بودم که بابا مرخصی گرفته بود و اون روز کنار من و تو بود بعدازظهر ساعت 6 رسیدیم خونه مامان مرضی. مامانی برای ناهار خورشت کرفس درست کرده بود و بیچاره غذا نخورده بود تا ما برسیم و با ما غذا بخوره خیلی خوشحال بودی تا ساعت 1 شب هم کلی شیطونی کردی با گربه ای که تو حیاط اونجا بود بازی کردی با اینکه از گربه می ترسی اما به روی خودت نیاوردی و باهاش قایم باشک بازی می کردی اول صداش می کردی تا اون می یومد سمت تو فرار می کردی جمعه از ساعت 7 صبح منو بیدار کردی و من هم قبل از اینکه همه بیدار شن صبحونه رو آماده کردم و بعد همه رو صدا کردی که صبحونه بخورن ساعت 11 با مامان مر...
27 خرداد 1392

فاطیما گلم عاشق حموم رفتنه

 گل مامان دیروز که اومدم مهد دنبالت، گریه کرده بودی و صورت سیاه شده بود وقتی دلیلش رو ازت پرسیدم خیلی ماهرانه تونتستی مامانی رو بپیچونی و جواب سربالا دادی وقتی رسیدیم خونه اولین کاری که کردم بردمت حموم و کلی بازی کردی و وقتی از حموم اومدی بیرون بخاطر اینکه خیلی آب بازی کرده بودی تمام پوست دستت چروک خورده بود و تو هم با تعجب به دستات نگاه می کردی انقدر خسته بودی که می خواستی بدون اینکه شام بخوری بخوابی اما من بغلت کردم و بردمت آشپزخونه و ازت خواستم تو چیدن میز شام کمکم کنی که با این بهونه بیدار بمونی و شام بخوری اما چند قاشق نخورده بودی که غذا تو دهنت بود و  خوابت برد من هم چون خیلی خسته بودم بعد از تو خوابیدم و بابایی بیچاره تنها م...
27 خرداد 1392

گردش با دوستان

فاطیمای عزیزم بخاطر مشکلاتی که تو این چند روزه برای مامانی پیش اومده بود نتونستم وبلاگ رو به روز کنم خدا رو شکر اون مشکلات تا یه حدی حل شده و امروز بلاخره تونستم کمی وقت بذارم و وبلاگ رو به روز بکنم دیروز با بچه های مهد رفته بودین سرزمین عجایب من هم طبق معمول یکشنبه ها تا ساعت 6 شرکت بودم و تا بیام خونه عمه دنبالت ساعت 7 شب بود اولش هرچی ازت سوال میکردم که چیکار کردی اصلا جواب نمی دادی و سرگرم بازی با عموبهرام بودی ولی وقتی رفتیم خونه کامل بهم توضیح دادی که سرسره، چرخ و فلک، استخر توپ و کلی بازی دیگه رو انجام دادین و از شانس شما تا عمو موسیقی سرزمین عجایب می خواسته براتون موسیقی بخونه باند سوخته بود ولی کلا از رفتنت به سرزمین عجایب...
26 خرداد 1392

دختر گلم سرما خورده

عزیز دل مامان چند روزیه که سرما خوردی و بدجور سرفه می کنی وقتی می بینم سرفه هات اذیتت می کنه و نمی ذاره راحت بخوابی رنج می برم انشاالله که زودتر خوب بشی گلم. هفته پیش قرار بود که تو مهد ازتون عکس بگیرن و تو هم کلی ذوق و شوق داشتی (سه شنبه ٢١/٠٩/٩١) نوع عکسی که قرار بود مثل اون ازت عکس بگیرن رو اینبار خودت انتخاب کردی و واقعا بهترین عکس رو انتخاب کردی گل مامان چند روز دیگه قراره اسباب کشی کنیم و بریم خونه جدید خیلی از خونه جدیده خوشت اومده و هرشب می گی مامان کی می ریم دلم می خواد زودتر خوب بشی چون اصلا از مریضی خوشت نمیاد و می دونم سرفه هات خیلی اذیتت می کنه. قرار فردا تو مهد براتون بخاطر شب یلدا جشن بگیرن سهم  تو هم بردن سه تا تخم مرغ پ...
26 خرداد 1392
1